در انتظار معجزه

1

4

دوباره یکی بود و یکی نبود تکراری ! من بودم و یه دل گرفته و کنار یه پادشاه با یه دل خیلی بزرگ که همه خطاها رو می بخشید. دوباره رفتم تو فاز هپروت . این روزا همش تو توهمم ! تو هر روز داری نازنین تر میشی . دلم می خواد خیلی حرفارو باهات بزنم و خیلی چیزای یواشکی رو بهت بگم ولی ... امروز از خونه مامان ثری که اومدیم خونه جناب پدر تورو برد حموم.جدیدا اصلا از آب خوشت نمی یاد خیلی گریه کردی انقدر که اشک منم در اومد. دیگه دوست ندارم بری حمام. بشو پسر هپل مادر خانومی ! اون موقع پادشاه سرزمین هپل ها می شی !!! خب اینم یه مدلش دیگه ؟! بعد ناصر رفت سرکار و مثل بیشتر اوقات من موندم و تو ! ماهواره هم قطع بود رفتم پشت بام نگاه کنم سیمش قطع نشده باشه...
16 تير 1391

3

این زندگی را تو عاشقانه می کنی ... سلام ، بابا کریم رفته بود دَدَ . دایی هم که تا یه موقعیت گیر میاره می ره سراغ گل و صنوبر و بابادا بادا مبارک بادا !! پس ته ماجرا ما می مونیم و مامان مرضیه جون ! 2 روز ونصفی  مزاحمش بودیم و پادشاه کلی خوش به حالش شد ، یه عالمه درد و دل کرد و یه عالمه هم بازی ! 5شنبه بار و بندیل جمع کردیم و به یمن پادشاه چتر استراحتمون رو به زور و رودربایستی خونه مامان مهین پهن کردیم و از اونجا همه رفتیم مولودی ! تولد حضرت علی اکبر ع بود و پادشاه بسیار بسیار از معنویت مجلس بهره مند شد. پسرک گلم اصلا بی تابی نکرد و مثل همیشه فقط مامان مرضی رو خسته کرد ! " همینجا باید این نکته رو یادآور بشم که پادشاه با تمام بزرگ...
16 تير 1391

2

(... نی نی پادشاه از هیچی خبر نداره، ولی من میدونم که دردش میاد ! گریه می کنه ! تب داره ! و کلی دردسر دیگه .. واسه همینه که خیلی می ترسم ! نمی دونم چرا زدن واکسن اجباریه !!! ) یه روز خوب تابستون وقتی هنوز خورشید درست حسابی طلوع نکرده بود و چشمای پادشاه هم باز نشده بود تلفن خونه زنگ زد.. دیرینگ دیرییریینگ ..  تا گفتم: بله ؟ از اون ور مامان مرضی با عجله گفت : زود آماده شید بیاید پایین بریم واکسن امیر پارسا رو بزنیم !!! و اینجوری بود که پادشاه هم مثل بقیه نی نی ها روونه بیمارستان شد ! خیلی خیلی ترس داشت . نمی دونستم باید کجا بریم ! هرچی بقیه گفته بودند هیچ فرقی نداره و واکسن همه جا یکی نمی تونستم قبول کنم ! اول رفتیم بیمارستان کودکان...
6 تير 1391
1