در انتظار معجزه

1

خونه ی خاله الهه

یکی بود یکی نبود , زیر گنبد کبود یه جایی اون بالاها نزدیک کوه بلند که کاخ هم نزدیکشه خونه ای بودش قشنگ . توی اون خونه ی ناز خاله ای بودش که با قلبی مهربون مامان یه بچه بود . بچه ی قصه ی ما شاهزاده آدرینا بود. مامان شاهزاده جون بعد کلی دعوت و پیغام و هماهنگی با بچه های گروهِ تو وایبرش که همه مامانای وبلاگی بودند تونستش اولین پنجشنبه ی خوب بهمن و واسه جمع شدن دورهمی تو خونشون هماهنگ بکنه و درست فردای روز رسیدن بابا قدی اینا بریم سمت خونشون. واسه ی رفتن به اون جمع قشنگ که جز خاله الهه جون بقیه دیدار اولی بودند کلی ذوق داشتیم و کلی استرس با سوالای مختلف ! که آیا به دل میشینه پسرک ؟ رفتارا و اعتقادا ؟ تیپ ها و شخصیت ها ؟ میخوره به همد...
19 بهمن 1393
1