در انتظار معجزه

1

پل

رسیدیم به آخرین روز ! خیلی سخت بود ! مثل ورزشکاری مجروح به ضرب و زور و اخرین بارقه های امید این روزا رو طی کردیم که نشکنینم ! که همچنان تو چشم پسرک ابر قهرمان باشیم که بمونیم و ببینیم چی میشه ! و باور کنید که به بهار هیچ امیدی نبود ...که بیاد و ما تماشاش کنیم ! گذشت ... اسفند بدی بود و از خدا ممنونم که بعد این همه سرما و برگ ریزون و تنهایی درخت ها ، هوا رو خوب میکنه و رو سر هر شاخه ای شکوفه ای از سر محبت میذاره ... دل ما سخت زمستونی شده بود و حالا به امید خودش فقط میشینم سر سفره ی هفت سین و با همه ی وجود میگم : یا مقلب القلوب و الابصار .... حول حالنا الی احسن الحال ! پادشاه در کنار من و با جفت چشمای تیله ای قشنگش شاهد خی...
29 اسفند 1393
1