در انتظار معجزه

1

شب مباهله

پادشاهم سلام. خدارو شکر که بهتری و از آن سرماخوردگی پدر دربیار فقط سرفه های کوتاه گه گدارت مانده و بس ! ولی در عوض چنان با تجربه و کاربلد شده ای که توی کلاس دستمال دست بچه ها میدهی و مواظبت میکنی و وقت سرفه پشت کمرشون آروم میزنی و مدام توضیح میدی که ببین الان مریضی ! خب ؟ باید داروبخوری تا خوب شی . گریه هم نداره که ! فقط یه ذره تلخه ! ببین ! باشه ؟ بعد هم میگی بچه ها واسه ( ترانه - نازگل - ایلیا و ..) دست بزنید میخواد دارو بخوره و بقیه ماجرا ... ( البته ما تو مهد به بچه ها دارو نمیدیم و بچه های بیمار در صورتی میتون بیان که گواهی سلامت و عدم انتقال بیماری داشته باشند ) و این بیانات همه نتیجه خیالات و قصه پردازی های آقا کوچولومون ...
26 مهر 1393

بزرگ مرد کوچک

حرفای نانوشته داره زیاد میشه و تو هزار ماشالله داری به سرعت نور * بزرگ * میشی ! روزها میریم مهدکودک  دوتایی و کلی از کنار بچه های دیگه بودن حظ میکنیم و از زمان برگشت تا فردا صبح اش همدیگرو می بوییم و میبوسیم و مدام خدا رو شکر میکنم که مادر توام پسر فوق العاده ی من. چند روزی هست که سرما خوردی . اولش تب و بی حالی بود ، بعد شد آبریزش و عطسه و حالا سرفه های خشک و پدر در بیار ! به حدی که گریه میکنی و میگی : عاطف ! گلوم میسوزه ! الهی قربون این توضیح دقیق و درستت بشم عزیز دل من . برات شربت سرماخوردگی آوردم و میگم مامانی بخور خوب شی . با گریه میگی :  بهتر میشم ؟ بهت قول بهتر شدن میدم و با اکراه میخوری ! ...
13 مهر 1393

خواسته یا ناخواسته ؟

حتی نوشتن ازش هم برام سخته ! حس عجیبی دارم نسبت به موضوع ! هر دو کفه حداقل برای موردی که تو ذهنمه در یه اندازه سنگینی میکنه و خیلی که فکر میکنم کفه ی تلخ قضیه سنگینی اش بیشتر میشه انگار ! ناراحتم . یکی از همکارای خوبم که کار خدمات مهد و به عهده داره یه دختر کلاس اولی داره و در تب و تاب جدایی از همسر معتادشِ ! مردی که شیشه میکشه و توهماتش دمار از روزگار مادر و دختر در آورده ! اونوقت چند روزی هست که دوست خوبم فهمیده قلب یه کوچولوی دوماه و 21 روزه داره تو شکمش نبض میزنه !!! و البته به خاطر شرایط جسمانی اش که تغییر نکرده حق داشته زودتر متوجه نشه ولی این حق رو هم نداشته که خیال کنه به خاطر شرایط خاص شوهرش احتمال بارداری نیست ! ...
7 مهر 1393
1