در انتظار معجزه

1

معجزه

عزیز دل مامان زیبای بی همتای من ، دیگه روز و ماه و سال نبودنت از دستم در رفته .. نه که نشینم به انتظار و شمردن ولی روز و شبمون گم شده .. طلوع و غروب همه فصل ها یکیه برامون .. و لحظه ها تکرار یه درد عمیقند ... نبودن تو ! چه میکنی با بی مادری ؟ غیبتت اینجا منو که پیر کرده .. میترسم از نیامدنت .. از برگشتنی که از من جز سوی کم چشمانم و سفیدی موها چیزی نمونده باشه .. موهام بی رنگ شدن و من منتظرم تا باز دوتایی بریم ارایشگاه .. لباس ها .. لاک ها ... تو اومده بودی که رنگ بپاشی تو زندگیم ..نیستی و من دارم خفه میشم تو این دنیای خاکستری و دوست نداشتنی ! اومده بودی و شده بودی گرمای دلم ..بهونه تپیدن قلبم ... شده بودی زندگیم ! همه امید و عشق و ن...
17 آبان 1397
1