در انتظار معجزه

1

و پاییز ..فصل عاشقی های بی تکرار

از اون پنج شنبه های پاییزی بود که دلم میخواست تمام لحظه هاش و تو خواب بگذرونم . دلایل زیادی داشتم ( داروی آخر شب ، شب زنده داری به خاطر کابوس های مدام پسرک و گریه هاش که از لابه لای حرفاش متوجه شدم به خاطر دعوایی که توسط پدر و پدربزرگش در غیاب من شده بوده ، هوای سرد و اندوهی که از خیلی چیزا تو دلم سکنی گزیده ) . ​ مامانم زنگ زد و ازش خواستم تا با تماسی که با زنداییم داره دختر 10 ساله اش رو که یه جورایی دختر خودم میدونم به اینجا بفرسته تا همبازی پسرک بشه  و " زهرا " اومد ... . اولش با چشمای بسته فقط سرو صداشون و میشنیدم و گاهی دست و پام زیر بدو بدو بازی هاشون له میشد و من هی بیشتر خودم و کنج دیوار جمع میکردم و به ...
12 آذر 1394

دنیا چقدر کوچکه !

برای همه پیش میاد که ناخوداگاه در یه جمعی که هستن میل و احساس قلبی بیشتری نسبت به یه نفر دارن . اول - چند سال پیش قبل از بارداری و دوره ی حاملگی توی کلاسم در مهد کودک دختر چشم درشت ساکتی بود به اسم هلیا ! که تاب لحظه ای جدایی از من و نداشت و زمان قضای حاجت هم مثل بچه ای کوچک پشت در دستشویی می ایستاد و من  عجیب دوستش داشتم . جزو بچه هایی بود که تو خونه هم دلتنگشون میشدم و مدام حرفشون و میزدم. هر روز صبح و عصر بابای دخترک همراهش بود و تو مدتی که تو کلاس کنار هم بودیم فقط دو سه بار مامانش و دیدم و انقدر مشغله داشت که زمانی برای نزدیک تر شدن بهم نداشتیم ولی درباره هلیا با باباش زیاد حرف زده بودم. محل کارش نزدیک مهد بود و زودتر میو...
30 آبان 1394

کی از همه عزیزتر ؟

هر بار که میام و اینجا رو میخونم و میبینم باز وقفه افتاده بین ثبت دلنشین ترین روزهای خوب خدا دلم میسوزه و میگم : عاطف , دلایلت واسه مکتوب نکردن این لحظه های شیرین هرچی که هست مطمئن باش روزی پشیمون میشی ! پس شاخ غول تنبلی رو بشکن و به جنگ همه ی بهانه ها برو . بعد میرسیم به همچین لحظه ای که بشینم پشت سیستم و بنویسیم  : * پسرک کاوشگر من وقت درست کردن خورشت بامیه و ریز کردن پیاز میپرسه : چرا خدا پیاز و اینجوری آفریده ؟   با تعجب پیاز میچرخونم تو دستم و میگم مگه چه جوریه ؟ و همزمان به شکل پیچیده ای ذهنم مشغول لایه های روی هم پیاز و شکل یکدست سیب میشه که با لحنی خونسرد میگه : سیب بوی خوب داره و چشمامون و نمیسوزونه ...
27 آبان 1394

خوب یا بد ؟

زمونه ی ما که خیلی قدیم هم نبود دخترا و پسرا شیطنت های خاص خودشون و داشتند نمیدونم جزو اون شیطوناشون بودم یا سر به زیرا و آروما ؟! ولی خوب یادمه که خیلی مامان و بابام و دور زدم و آخر اکثر پیچ ها من ضرر کردم و لحظه های زیادی که میتونستند مفید بگذرند و سوزوندم. امیرپارسا بازیگوشی که میکنه و کلافه میشم خنده ام میگیره که چه مامان کم طاقتی هستم من ! چه جوری مامانم تو اون حیاط قدیمی و بزرگ و اون خونه ی اتاق اتاق هم سر کار میرفت و صبح تا ظهر با سی تا بچه سر و کله میزد و بعد که میومد میزبان مهمون های همیشگی قوم شوهر میشد و به درس و تربیت ما هم میرسید و یبکبار هم من و به خاطر مدام از درخت بالا رفتن و بازی های خطرناکم با یونولیت و آتش و چسب و بخاری و...
30 دی 1393

دوست

حال خاصی دارم ! مثل قلقلک کف پا وقت سنگ پا کشیدن ! هم خوشت میاد و هم اذیت میشی !خدا رو شکر که پسرک خونه نیست با این حال عجیب من  *. امروز روز نسبتا بدی رو تو مهد کودک گذروندیم. متاسفانه گویی حسادت پسرک داره تو وجودش بیدار میشه و باعث اذیت خودش و من میشه ! شایدم حسادت نیست و چیزای دیگه است ! نمیدونم ! عادت کرده به ریاست کردن . مرکز توجه بودن . تصمیم گیری کردن درباره نوع بازی و آموزش و زمان خواب و آهنگ و شعر و تغذیه ! بچه ها زیاد شدند و به راحتی دیگه اجازه نمیدم پله ها رو بالا پایین کنه و از این کلاس به اون کلاس بره . مجبورش میکنم ظهر ها بخوابه و شعرها رو طبق واحد کار تمرین میکنم و نه به دلخواهش ! حالا پسرم شده پادشاهی بداخلاق و نق ن...
11 آذر 1393

آری ! به قلب معرکه باید سفر کنیم ...

ششم محرم 1436 هجری قمری است ! حال عجیبی دارم که بی سابقه است ! موندم میون دنیایی از حرف های شنیده شده و متون بی منبع خوانده شده ! تردید پای ایمانم را سست کرده ! و من متاسفم . امسال بی هیچ شباهتی به تمام سال های گذشته ی عمرم داره میگذره ! صبح هنگام تماشای برنامه های تلویزیونی یک گوشم به صدای مداح بود و یک گوشم به حرف های پسرک !  " من نی نی بودم با تو و دایی و مامان مرضی رفته بودیم اینجا ! خب ؟ من گریه کردما ! " میپرسم : آخی ! چرا ؟ " یادم نیست که !  لبشو جمع میکنه و با گردنی کج ادامه میده : جی جی میخواستم ؟  نی نی بودم دیگه " زنگ میزنم به مامانم و هوش پسرک و به رخ میکشم . ولی همچنان ذهنم درگی...
9 آبان 1393

کودک بمان و نه کوچک !

تو هنوز کودکی ! آنجایی که کار میکنم به تو همسن و سالانت میگویند نوپا ! میشود که بزرگتر نشود این نوپایی ات و همیشه قدم هایی که برمیداری تازه تر از قبل اش باشد تا کهنه و تکراری نشه این نو بودن به تازگی راه افتادنت ! قدم ها که همیشه نو باشند یعنی همیشه کاری جدید میتوان کرد ! و به کشف تازه ای رسید ! به تو مطمئنم ! به شیری که خوردی و با تمام  گناهکاری ام تمام سعی ام و کردم تا وقت جاری شدن اش در دهانت پاک و منزه باشم و استغفار کنان سیرت کنم . به نانی که خوردی و حمد و ثنایی که قبل و بعدش یادت دادم و کردی . مطمئنم به تمام صدقه هایی که دادیم و خیراتی که کردیم و به تمام کارهای خوبمان ، به تمام مهربانی های تو ! به خیلی چیزها مطمئنم پسرم ولی ......
2 آبان 1393

شب مباهله

پادشاهم سلام. خدارو شکر که بهتری و از آن سرماخوردگی پدر دربیار فقط سرفه های کوتاه گه گدارت مانده و بس ! ولی در عوض چنان با تجربه و کاربلد شده ای که توی کلاس دستمال دست بچه ها میدهی و مواظبت میکنی و وقت سرفه پشت کمرشون آروم میزنی و مدام توضیح میدی که ببین الان مریضی ! خب ؟ باید داروبخوری تا خوب شی . گریه هم نداره که ! فقط یه ذره تلخه ! ببین ! باشه ؟ بعد هم میگی بچه ها واسه ( ترانه - نازگل - ایلیا و ..) دست بزنید میخواد دارو بخوره و بقیه ماجرا ... ( البته ما تو مهد به بچه ها دارو نمیدیم و بچه های بیمار در صورتی میتون بیان که گواهی سلامت و عدم انتقال بیماری داشته باشند ) و این بیانات همه نتیجه خیالات و قصه پردازی های آقا کوچولومون ...
26 مهر 1393

خواسته یا ناخواسته ؟

حتی نوشتن ازش هم برام سخته ! حس عجیبی دارم نسبت به موضوع ! هر دو کفه حداقل برای موردی که تو ذهنمه در یه اندازه سنگینی میکنه و خیلی که فکر میکنم کفه ی تلخ قضیه سنگینی اش بیشتر میشه انگار ! ناراحتم . یکی از همکارای خوبم که کار خدمات مهد و به عهده داره یه دختر کلاس اولی داره و در تب و تاب جدایی از همسر معتادشِ ! مردی که شیشه میکشه و توهماتش دمار از روزگار مادر و دختر در آورده ! اونوقت چند روزی هست که دوست خوبم فهمیده قلب یه کوچولوی دوماه و 21 روزه داره تو شکمش نبض میزنه !!! و البته به خاطر شرایط جسمانی اش که تغییر نکرده حق داشته زودتر متوجه نشه ولی این حق رو هم نداشته که خیال کنه به خاطر شرایط خاص شوهرش احتمال بارداری نیست ! ...
7 مهر 1393

چایی نبات

عنوان یعنی زندگی من ! تلخی که با تو شیرین میشه !!! و بودنت هزار تا درد بی درمونم و دوا میکنه و سردی ها رو از وجودم میبره ! بودنت گرمیه زندگی منِ! متاسفانه یا خوشبختانه غیبت های مکررمان در مهمانی های روز جمعه باعث شد تا کم کم همه بفهمند که در سر بابا ناصر چی میگذره و اینکه قصدش رفتنِ .... و درست از همین جمعه بود که دلم بد جور به تاب تاب افتاده ... ولی خب چاره چیه ؟ یا باید با تو برم یا بی تو بمونم ! و من ترجیح میدم اگه تو زبونم لال به جهنمم بری باهات بیام چه برسه به جای خوش آب و هوایی مثل آلمان که میگن مثل شمال خودمون سرسبز و خرم !؟ و حالا حال بدی دارم مامان ، مدام به گوشم میرسه که مامان مهین (مامان بزرگم ) داره گریه میکنه از وقتی ای...
16 شهريور 1393