در انتظار معجزه

1

یادش بخیر

چند روز پیش داداشم به هوای بازی با پسرک اومد خونمون و حرف از قدیما شد ! همزمان جفتمون یاد تولد مشترکی افتادیم که درست 21 سال پیش برامون گرفته بودند که البته اصل تولد برای من بود . دقیقا خرداد سال 72 . و هر دو سراغ فیلم اش و گرفتیم که خبری ازش نبود و تقریبا فراموشش کرده بودیم. این شد که هر دو گشتیم و گشتیم و تا اینکه امروز وقتی واسه نهار رفتم خونه ی مامانم موقع برگشت خیلی عجله ای یه پلاستیک پر از سی دی و که توش برنامه های داداشی بود و بالای کمدش ، باز کردم تا ببینم فیلمی داره که ندیده باشم و بیارم تا به همراه پادشاه تماشا کنیم که یکدفعه ..... بعله ! با کمال خوش شانسی سی دی تولدی که چندین سال قبل از فرمت ویدیو خارج شده بود یافت گردید. ...
30 آبان 1393

ارزش ها

دیشب وقتی دیدم جایی نمیتونم برم و حتی صدای مولودی خوانی تو تلویزیون رو هم به خاطر پسرک که نمیذاشت زیادش کنم بشنوم همینجور که چشمم به گنبد قشنگ و بی همتای امام بی نظیرم بود واسه جلب توجه پسرک و آروم گرفتنش شروع کردم به دست زدن و خواندن تولد مبارک واسه امام رضا ع  و خوب تاثیر داشت و بلافاصله با من ادامه داد بیا شعما رو فوت کن تا صد سال زنده باشی ..تولد تولد تولدت مبارک و الی آخر .. و اون جایی که داشتم از ته دلم واسه سلامتی و خوشبختی همه ی بچه های دنیا دعا میکردم پشت چکنویس زبانم نقاشی کشید و دعای من که تموم شد , گفت : نوشتم ایمام ریضا تولدت مبارک ... و اینجا ... بهترین ، بدترین ، دوست داشتنی ترین ، منفورترین ، خاطره ساز ترین ...
16 شهريور 1393

دوست دارید چه کاره شوید ؟

این موضوع هرسال درس انشاء بود ، یه موضوع خیلی تکراری مثل تعطیلات خود را چگونه گذراندید ؟ یا علم بهتر است یا ثروت ؟ حالا بماند که چی نوشتیم و چی شدیم و چی شد ! مهم اینه که الان پسرک من بر خلاف اشتیاق مادر برای یادگیری زبان و ریاضی و هنر و ورزش علاقه ی زیادی پیدا کرده به فروشندگی . که حتما این هم خیلی شغل خوب و سرگرم کننده ای هست . و خوب بازی ای شده برای ما تا از طریقش خیلی چیزها مثل مهارت ها ی اجتماعی و حساب و مردم داری و ... غیر مستقیم بهش آموزش بدیم. خلاصه اینکه مدت های مدیدی است منزل ما بازار پر سرو صدا شلوغی است که داخلش از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشه . و من و گه گاه ناصر و هر مهمان عزیزی که تشریف بیاره باید !!! مشت...
30 مرداد 1393

رفیق خستگی هام .. باز به تو دل میبندم .

خیلی قبل تر از ماه رمضان تا همین حالا پادشاه خونه به جهت قر کمر و دست و شونه تقاضای فیلم عروسی میکردن و اصلا و ابدا من و به عنوان عروس قبول نداشتند و فقط تاکید میکردند عروسی بابا ناصر ! و این یعنی ما هزار بار سی دی دوم این فیلم قشنگ ! و که مختص قسمت مردانه است و یک سری کلیپ های دو نفره بهش اضافه شده دیدیم . و هر دفعه عین بار اول پسرک ذوق کرده از ورود باباش به سالن و رقصیدنش و مجلس گرم کنی های بقیه و با هر چرخش دوربین مثل یک آقا پرسیده این کیه ؟ این یکی چی ؟ کدوم دوستش ؟ من ندیدمش ؟ آهان ! این یکی چی ؟ و الی آخر .. تو فیلم خبری از داماد نیست و من یاد لوس شدنای ناصر میافتم وقی میخواست سالن خانما رو ترک کنه ... داماد میاد . پسرک داد ...
8 مرداد 1393

تاخیری ها

با ذکر صلوات بر محمد و آل مطهرش و سلام بر دوستان از گل بهترم خلاصه ای از وقایع این چند روز را به سمع و نظرتان میرسانیم 1-  آخرین بسته ی پوشک پریمای پسرک که در سایز 5 و تعداد 46 عدد  و به قیمت 52000 تومان ناقابل تهیه شده بود نصفه ماند ! و این یعنی ...بلــــــــــــــــــــــــــه ! پادشاهم درست 6 شبانه روز است که بر سر ما منت گذاشته و جهت قضای حاجت اطلاع رسانی میکند و ما برای هر حرکت مبارکی که از ایشان سر میزند دست و جیغ و هورایی است که میکشیم و ابراز خوشحالی مینماییم . و لازم به ذکر است که این حرکت کاملا خودجوشانه صورت گرفت . به طوریکه درست هفته ی قبل از این اتفاق فرخنده که پوشک +4 پسرک تمام شده بود و به خیالمون و...
2 تير 1393

برای تو مُردن شده آرزوم !

بزرگ شدی ، شبا برام قصه میگی ، دیگه جی جی نمیخوری ! واسم کتاب میخونی ، غذات و کامل میخوری و واسم مشخص میکنی ماست میخوای یا سالاد و یا نوشابه ! و گاهی هوس پیتزا میکنی و بال !!! وقتایی که ناز تر میشی ! جذاب تر میشی ، با نمک تر میشی ژست میگیری و صدا میکنی عاطف ؟! بیا عسک بنداز !!! مغرور تر شدی ! فهمیده تر شدی ! زمین که میخوری بغض میکنی اما گریه نه ! اگه بپرسم دردت اومد ؟ بهت برمیخوره و عصبانی میشی ! کمکم میکنی خیلـــــــــــی زیاد ! ناراحت که میشم میای بوسم میکنی و میپرسی اوب شدی ؟؟؟ حاضرجوابی میکنی ! دعوا که میکنیمت ، اونجاها که احساس میکنی نباید کم بیاری و باید یه کاری کنی تا دوباره خنده بیاد رو لبمون ! حتی بعضی وقتا که میترسی با یه ...
7 ارديبهشت 1393

خداحافظ 92

بالاخره داره میره چند ساعتی بیشتر نمونده ، امسال یکی از سال های خیلی سخت زندگیم بود ! پر از کشکمش و قهر و اشتی من و ناصر و مامان باباهامون . پر از استرس و فکر و خیال های تمام نشدنی ! پر از گریه !!! امسال هم بیکار بودم و هم شاغل ! هم به مقدار زیاد خانــــــــــــه دار ! سالی بود پر از حواشی ! با چند تا عقد و عروسی قشنگ تو فامیل و خدا رو شکر امسال غم از دست دادن هیچ کس و نخوردیم و همه کنار هم موندن . امسال جوان های دور و برم داستان هـــــــــــا داشتند . امسال اصلا سال عجیبی بود !! همه یا عاشق بودند و یا با ماجراها و دردسر های زیاد فارغ ! دعواها بود سر ازدواج و بچه و ...  چه خاطره هایی ! مامان اینا خونه رو عوض کردند ، من جاری دا...
2 فروردين 1393

بالاخره زمستونم رفت ...

دزد بدجنس کیف یکی از خاله هامو و زده ! اونم مهربونترینشون و !!! کاش آقا دزده یه ذره مردم شناسی بلد بود اون وقت به جای انتقال دادن این همه حس بد و ازار دهنده به خاله ی نازنینم و ما ، کلی انرژی مثبت میتونست به هممون بده و خودشم 100 درصد عذاب وجدان نداشته باشه !!! فقط کافی بود میرفت جلو و به این خاله ی عزیز میگفت خانم من به پول های کیف شما احتیاج دارم ! بی هیچ توضیح اضافه ی دیگه ای و مطمئن میتونست باشه که علاوه بر اون مقدار ناچیزی که ته کیف خاله بوده کلی دیگه هم به حسابش واریز میشد و حتی بعید نبود این کمک رسانی ادامه دار بشه و به هر مناسبتی مبلغی دریافت کنه . فقط دیگه انقدر خاله ی مهربون من دنبال کارت های شناسایی و مدارک مورد نیازش از این ادار...
27 اسفند 1392

27 آذر 92

پادشاهم بالاخره نی نی کوچولوی زن دایی هم دنیا اومد و ما اشکی ریختیم مثل رود روان ! از خوشحالی بودن او و غصه ی بداخلاق شدن ناصر ! روز به روز این مردی که عاشقش بودم دوست نداشتنی تر و غیرقابل فهم تر میشه برام . مامانی واقعا اگر تو نبودی به هیچ وجه و با هیچ دلیلی میل به نفس کشیدن در این خانه نداشتم ! ازدواج من اشتباه خیلی بزرگی بود که مرتکب شدم  و بر خلاف اتفاقات افتاده بارها ناصر اعلام کرده پشیمونه و متاسفانه یا خوشبختانه معجزه ی حضورت مارا بیشتر درگیر کرد ! امیرپارسا فقط بدان دلخوشی من تو این 4 دیواری خاک گرفته فقط تویی و بس ! و اگر سکوتی میکنم و گذشتی و حتی خنده ای گه گاه ! تنها به عشق توست و امید به شادی و موفقیتت. ...
27 دی 1392

عمو خسرو داماد شد .

چقدر هوا سرد شده ! یک هفته است شومینه مون روشنه ولی انگار نه انگار ! تاثیری نداره اصلا" ! جدا" سوز بدی داره میاد ! اینجا من پیچیده در پتوی دوران طفولیت خود که اکنون شده دورپیچ پسرک در مسیرهای رفت و برگشت در حالت کاملا" چمباته ای مشغول تایپ خاطرات در وبلاگ پادشاهم میباشم ! خدا کنه زودتر تابستون بیاد ! بهار هم کم و بیش سرد ! خوب نیست ! وای خدا ! کاش بخاری هم روشن میکردی ! دوم آبان 92 ما دعوت بودیم یه جایی ! نگفته بودم ؟ عقد کنون عمو جون امیرپارسا بود ! به صورت کاملا قریب الوقوع ؟؟؟ همون که معنی ناگهانی میده ! منظورم اونه ! خلاصه اینکه هی میخواستیم ادا در بیاریم و بگیم وای ما نمیایم ! نمیتونیم آماده شیم ! کار داریم ! ن...
6 آبان 1392