2
(... نی نی پادشاه از هیچی خبر نداره، ولی من میدونم که دردش میاد ! گریه می کنه ! تب داره ! و کلی دردسر دیگه .. واسه همینه که خیلی می ترسم ! نمی دونم چرا زدن واکسن اجباریه !!! ) یه روز خوب تابستون وقتی هنوز خورشید درست حسابی طلوع نکرده بود و چشمای پادشاه هم باز نشده بود تلفن خونه زنگ زد.. دیرینگ دیرییریینگ .. تا گفتم: بله ؟ از اون ور مامان مرضی با عجله گفت : زود آماده شید بیاید پایین بریم واکسن امیر پارسا رو بزنیم !!! و اینجوری بود که پادشاه هم مثل بقیه نی نی ها روونه بیمارستان شد ! خیلی خیلی ترس داشت . نمی دونستم باید کجا بریم ! هرچی بقیه گفته بودند هیچ فرقی نداره و واکسن همه جا یکی نمی تونستم قبول کنم ! اول رفتیم بیمارستان کودکان...


