پادشاه منپادشاه من، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

در انتظار معجزه

هنرمند

از اونجایی که یک سری از خانم ها بلانسبت وجود مبارک خودم اصلاااا" و ابدااا" حسود نیستیم اینجانب بدون اینکه به هنرهای دیگران کاری داشته باشم و همینجور که سرم به زندگی خودم گرم است امروز یک هو بعد از دقایقی فکر فقط به زندگی خودم ( اصلا به کدبانوگری بقیه مثل بعضی مامانا  که دختر دارن اونم چند تا کاری نداشتما !! چرا باور نمیکنید ؟؟؟) به این نتیجه رسیم که باید کمی در رفتارهایم تجدید نظر کنم و بیشتر به زندگی ام برسم و اصلا هم به نظرات بقیه درباره خصایل خوب و بد در وبلاگ مامان طهورا ابدا کاری نداشته باشم ! (مگه فضولم آخه ؟) پس ابتدای صبح با همسری درباره ی خشم آتشینش به گفتگو نشسته و همه ی آن چیزهایی که خودم بلد بودم را (چرا فکر میکنید از وب...
11 مرداد 1392

توداد بزن ! من میگم ببخشید !

دم سحر تازه خوابم برده ساعت 8 صبح بالای سرم نشستی و مثل یه نوار ضبط شده مدام تکرار می کنی : مامان مامان مامان ! میگم جانم ؟ چی می خوای ؟ زودی میگی : به به ! خنده ام میگیره به زور بلند میشم و میرم آشپزخانه ! کنار پای من ایستادی و من واست پنیر و کف دستم مثل توپ های کوچولو می کنم و تو گردوی آسیاب شده غلت می دم .. میبینم صدایی ازت نمیاد تا برمیگردم ، میبینم همه ی پودر ماشین لباسشویی را روی فرش آشپزخانه پخش کردی و با سیخ کباب روش نقاشی می کشیدی !!! سرم و که به سمتت چرخوندم بدون هیچ حرفی بی مقدمه شروع میکنی به جیغ کشیدن و من ! حتی مجال دعوا هم نمیدی !! به بهونه شکلات خوردن چند تا تافی میوه ای و باز کردی و تو مشتت هی باهاشون بازی می کنی و گه گد...
7 مرداد 1392

پشت دریاها شهری است ..

زین پس یک سری از مطالب رمز دار میشود . میتونم توضیح ندم ! ولی چون دوست ندارم برای کسی سوء تفاهمی پیش بیاد 3 نکته رو اعلام می کنم : 1- این رمز  گذاری هیچ ربطی به دوستان وبلاگیم نداره و بنده همچنان در خدمتشونم 2- از حرف و نقل های فامیل درباره وبلاگ پسرک خسته ام . 3- مدت هاست از حضور یک نامحرم با خبرم . ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- زن داداش دوست داشتنی نوشت : به خاطر عمه سمیه عکس ها بدون رمز در وبلاگ قرار می گیرنند. پانوشت : چقدر این پست تابلوس ببخشید دیگه همه درک کنید ...
5 مرداد 1392

شب روزی گرفتن ها

خیـــــــلی دلم می خواد بریم مسجد . اینکه تو این شبای قشنگ هم نوا با کسانی بشی که مثل تو محتاج محبت و لطف خدایند لطف و صفای دیگه ای داره ولی متاسفانه حداقل می دونم امشب که نمیشه ... پادشاه عزیز من چند رمضان دیگه که بگذره متوجه ی عظمت این شب های مبارک خواهی شد ؟ مکه که بودم وقتی در حیاط نشسته بودم یکدفعه سقفی که بالای سرم بود مثل چتری بسته شد ... احساس کردم خدا پیش رویم پایین آمد و مهمان سفره ی دعا و قرآنم شد ... به این شب های قدر که میرسیم فقط یاد اون لحظه میافتم .. انگار سقف آسمان برداشته میشود ... انگار دیگر هیچ حجابی نیست ..انگار دست هایت به خدا می رسند ... دلم می خواهد قرآن را نه فقط بر سرم که بر وجودم بگیرم و مدام بگویم بک یا الله ... د...
5 مرداد 1392

آرامش پس از طوفان

2 روز از 15 ماهگی تو می گذرد ... امروز تولد بابا کریم مهربانم هست و امشب ، شب ارزش ها ! بالاخره خری که با راهنمایی های شیطان به بابا کریم سواری میداد خسته شد و او را دم خانه ی مامان مهین پیاده کرد و بابا ی عزیزم با اندکی تامل سوار بر ال 90 سفیدش شد و همراه مامان مرضیه صبورم به سوی خانه رفتند و خیال من و ناصر و دایی ابوالفضل حسابی راحت شد و آرامش گم کرده ی مان را دوباره یافتیم. پسرکم ؛ این 3 رویداد زیبا که در ابتدای متنم آوردم دلیل پست گذاریم بود برای تو که همه ی آرزوی منی ! نمی خواهم  همه ی وبلاگت را پر کنم از امید ها و توقعاتم ولی چه کنم که نمی توانم خودم را راضی کنم به بسنده کردن درباره ی ثبت قد و وزن و کلماتی که آموخته ای و میگ...
5 مرداد 1392

مادرانه

عروسک قشنگم با غم نگاهم نکن ، ظلمم را به مادریم ببخش ! می دانم دردت آمد ! میدانم غصه ی نا زیبا شدنت را می خوری ! می دانم زین پس در برابر هر گرد و خاکی محافظی از برای چشمانت نیست . می دانم شب ها و یا هر لحظه ای که خواب به سراغت بیاید یاد من و سنگدلی ام می افتی ! هرگاه که پلک هایت را ببندی !!! می دانم که مژه هایت را دوست داشتی . ببخشم . زیبا بودی و آنها زیباتر و دوست داشتنی ترت کرده بود ولی .... می دانی مادری یعنی چه ؟ لباست را که در آوردم تا باتری هایت را جابه جا کنم تنها یک محفظه ی پلاستیکی داشتی و یک دکمه برای رقصاندن ات ! اگر جای آنها چیزی تپنده بود به اسم قلب ، مادری را هم می فهمیدی و آنگاه نه تنها از دست من ناراحت نمیشدی و اینجور نگاهم...
3 مرداد 1392