پادشاه منپادشاه من، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

در انتظار معجزه

لا لا

دو ماهی هست شدید درگیر تنظیم خواب آقا نی نیه هستم ! که حتما" خواب نیمروزی داشته باشه و شب ها تو تخت خودش بخوابه ! و تا اینجا پیش رفتیم که همچنان فقط درگیریم ! در مورد خواب نیمروزش که از آنجایی که خوش خوابی اش به مامان جانش رفته چه من سعی ام را بکنم چه نکنم می خوابد ولی برای جدا کردن محل خوابش با تمام تحقیقاتی که کردم و سوال هایی که از استادهایم پرسیدم و نتیجه ای که این عمل را تایید کند به دست آورده ام هنوز نتوانستم قدمی بردارم ! دلم نمی آید واینها بهانه است ! فکر اینکه باید چندین شب متوالی بیدار باشم تا کودکم به اتاقش عادت کند و پروسه ی تنظیم خوابش را طی کند من تنبل را به یاد عمر کوتاهمان می اندازد و خودم را گول می زنم که نهایتا" تا یک سال د...
15 شهريور 1392

تهران ساعت 24

دیشب رفته بودیم اونجا مهمونی ، موقع برگشت وقتی میخواستیم رخش زیبا و قیمتیمان را از پارکینگ خارج کنیم با صف موتورهایی مواجه شدیم که جلوی درب پارک کرده بودند و جایی برای خروج نبود. از آنجایی که من همسری دارم بسیار صبور !!! و مردم دوست !!! آن هم از نوع مردمان آن منطقه و محله ناگهان با فریادی از بن جگر خواستار صاحبان موتورها شد و بعد هم صدایش را کلفت تر کرد یک ناسزایی هم به همسایه مزاحم داد و دیگر چشمان ما گرد نشد چون کم و بیش به این اخلاق خوبش عادت کرده ایم و اینبار در دل کمی هم بهش حق دادیم ! بعد پسرک را به دستش سپردیم تا با لمس تن پادشاهمان آرامش بگیرد و واقعا" هم گرفت ، بس که این موجود 5 وجبی سرچشمه عشق و محبت است . دقایقی بعد درب ...
14 شهريور 1392

من و این همه خوشبختی محاله

رفتیم هایپر . دیروز ناصر که از سرکار اومد ، همون دم در گفت : یه چیزی بگم پررو نمیشی ؟ و ما موندیم تو این همه محبت همسر که جور کنترلش میکنه ؟؟؟؟ گفتیم سعیمون و میکنیم بفرمایید ! و یکدفعه خودمان حدس زدیم و به صدم ثانیه نکشیده پرسیدیم میخوایم بریم هایپر ؟؟؟ و ایشون فرمودند آماده شید ! و ما انگار که به مجلس بزرگی دعوت شده باشیم همراه پسرک دوشی گرفتیم و سرخاب سفیداب کردیم و با دقت لباسی وزین انتخاب نمودیم و با لبخندی به پهنای صورت گفتیم آماده ایم ! و همسر در کمال خونسردی گفتند: من دیگه خوابم میاد ! در ادامه با لب های ورچیده بنده و دَ دَ گفتن های مکرر پسرک که آماده بود مواجه شدند دلشان انگاری سوخت و گفتند پس بریم ماشین مامان اینها رو بگی...
12 شهريور 1392

جمعه ی زیبای من

از آنجایی که من بانویی هستم بسیار بسیار خوش اخلاق ، خانم ، مهربان ، دلسوز ، فداکار ، با گذشت ، ماه و خیلی خیلی چیزای دیگه که یادم نمیاد جمعه صبح بعد از اینکه با ضربه ی سنگینی که همزمان به سر من و ناصر توسط 2 کنترلی که دست پسرک بوده خورد از خواب بیدار شدیم ، همسری فرمودند امروز ، روز توست ! هرجا بخوای میریم ! و ما از خوشحالی اسم همه جاهایی که آرزوی چندین و چند ساله مان بود از شوق زیاد فراموش کردیم . و یکدفعه گفتیم بریم خونه عمو احد ! و این عموی عزیز ، عموی ناتنی ما است که از مراسم چهلم عمه ی نازنینم به این ور یعنی چیزی حدود 8 - 7 ماه ندیده بودیمش و ناصر را هم خیلی دوست دارند و خانه شان اسلامشهر است و ما مثلا" میخواستیم با این حرف درجه مح...
10 شهريور 1392

لبخند

امروز به لطف زیاد همسر عزیز در زمانی که در سفر سیاحتی بابلسر به همراه مادر و برادر و دو پسر عمه به سر میبردیم و اسم اینجانب را بی خبر در کلاس مدیریت آموزشی ثبت نام نموده اند مجبور به حضور در انجمن پرستاری ایران شدیم ! و بماند که زمانی که از وی خواستیم حالا که چنین مشتاق رد کردن پله های ترقی توسط بنده و خواهان پیشرفتمان هستند پس پادشاه را کمی نگه دارند تا پدر جد مادر بی گناهمان از پس دست درد  مزمنشان و عملی که به تازگی انجام داده اند در نیاید ! و ایشان با خشمی همانند اژدها فرمودند : میخوای از پس فردا بشینم تو خونه واست خونه داری هم بکنم ؟ و ما اصلا" ناراحت عصبانیت بی دلیلشان نشدیم ! همان جور که دلیل محبت بیش از حدشان را هم نفهمیدیم ولی غ...
8 شهريور 1392

قدردانی

دوستان وبلاگی من سلام میخواستم برای همان پست رمز دار زیرنویس بگذارم دیدم نمیشود ! گفتم در ادامه ی پست قبل برایتان بنویسم دیدم بی ادبی است ! شما تک هستید و من برایتان در یک پست تک مراتب تشکر و قدردانی خودم را اعلام میکنم. در این روزهای گرم و هوای سنگین شهر از پس آلاینده ها ، از درد گفتن فقط اعصاب بقیه را خورد تر میکند و غصه هایشان را فزون تر . هیچ وقت نمیخواستم ناراحتتان کنم بس که برایم عزیزید. شما نه فقط دوست ، مادرم ، خواهرم ، مربی ام و از همه مهم تر همدمم هستید. به خدا خیلی خیلی چیزها از تک تک تان یاد گرفتم ، آرام شدم ، تجربه کسب کردم و آموختم ، اینجا و این کلبه های مجازی زندگی کردن را یادم می دهند . اینجا را خیلـــــــــــــــی دو...
8 شهريور 1392

عاطفه ، متحول میشود !

اولا" اینکه گل پسرم ، تاج سرم ، عزیز دلم ، شاه خونه ام (چقدر سخته نثر مسجع !!!) خلاصه بگم امیرپارسا جون 16 ماهه شد ! و ما خسته تر از دیروز با کمال پررویی در انتظار فرداییم . دوما" امروز یه وبلاگی پیدا کردم آقا اتم !!! نمیگم چون به درد شما نمیخوره !!!!  خیال کنید وبلاگی بوده در بحث زن دوم و ازدواج مجدد و مردای بد و این چیزا ! و اصلا" نذارید حواستون به یه وبلاگ آموزشی قشنگ درباره نازگل ها به اسم نی نی آی کیو که من لینکش نکردم پرت شه (دارم اون ورو نگاه میکنم وسوت میزنم ) حالا پیرو همون وبلاگه و یه سری مطالب اینترنتی دیگه و یه سری کتاب هایی که خوندم و یه سری درس هایی که یاد گرفتم و یه سری دوره هایی که رفتم و یه سری چیزایی که شنی...
4 شهريور 1392

پرچم سفیدم بالاست !

امروز از آن جمعه سیاه های زندگی ام بود ! که سیاهی اش روح و روانمان را مسخره ی خودش کرده ! دیشب از پای وب گردی ها و نتی که معتادش نیستم ساعت 3 بامداد برخیزیدیم و به بستر خواب رفتیم و هنوز گیج لذتش بودیم که با دوستی خاله خرسی همسر عزیز به سر سفره ی صبحانه دعوت شدیم و هنوز آبی به چشمان خواب آلوده خود نزده بودیم که در برابرمان موجود دوست داشتنی ای دیدیم که زودتر از ما لیوان چایش را در دست گرفته و می خندد! و خنده اش فقط همان لحظه بود برای گول زدن ما که خیال کنیم چه صبح آدینه ی خوبی را آغاز نمودیم ... ! صبحانه که نخوردیم هیچ ، برای آنکه پسرک باباییِ مان بهونه نگیرد کلی صدای مرغ و خروس در آوردیم و صدای ترانه های پنگول را زیاد کردیم تا پدر جا...
1 شهريور 1392