پادشاه منپادشاه من، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 28 روز سن داره

در انتظار معجزه

آرامش پس از طوفان

2 روز از 15 ماهگی تو می گذرد ... امروز تولد بابا کریم مهربانم هست و امشب ، شب ارزش ها ! بالاخره خری که با راهنمایی های شیطان به بابا کریم سواری میداد خسته شد و او را دم خانه ی مامان مهین پیاده کرد و بابا ی عزیزم با اندکی تامل سوار بر ال 90 سفیدش شد و همراه مامان مرضیه صبورم به سوی خانه رفتند و خیال من و ناصر و دایی ابوالفضل حسابی راحت شد و آرامش گم کرده ی مان را دوباره یافتیم. پسرکم ؛ این 3 رویداد زیبا که در ابتدای متنم آوردم دلیل پست گذاریم بود برای تو که همه ی آرزوی منی ! نمی خواهم  همه ی وبلاگت را پر کنم از امید ها و توقعاتم ولی چه کنم که نمی توانم خودم را راضی کنم به بسنده کردن درباره ی ثبت قد و وزن و کلماتی که آموخته ای و میگ...
5 مرداد 1392

مادرانه

عروسک قشنگم با غم نگاهم نکن ، ظلمم را به مادریم ببخش ! می دانم دردت آمد ! میدانم غصه ی نا زیبا شدنت را می خوری ! می دانم زین پس در برابر هر گرد و خاکی محافظی از برای چشمانت نیست . می دانم شب ها و یا هر لحظه ای که خواب به سراغت بیاید یاد من و سنگدلی ام می افتی ! هرگاه که پلک هایت را ببندی !!! می دانم که مژه هایت را دوست داشتی . ببخشم . زیبا بودی و آنها زیباتر و دوست داشتنی ترت کرده بود ولی .... می دانی مادری یعنی چه ؟ لباست را که در آوردم تا باتری هایت را جابه جا کنم تنها یک محفظه ی پلاستیکی داشتی و یک دکمه برای رقصاندن ات ! اگر جای آنها چیزی تپنده بود به اسم قلب ، مادری را هم می فهمیدی و آنگاه نه تنها از دست من ناراحت نمیشدی و اینجور نگاهم...
3 مرداد 1392

خدارو شکر

این روزا که حسابی در رفت و آمدیم و از بابا ناصر دور افتادیم ، مجبوریم دست تو جیب مبارک خودمون کنیم یا از مال و منال بقیه برای خونه هاشون خوراکی های خوشمزه بخریم . تو این مدت چند بار رفتیم سوپرمارکت و سبزی فروشی و میوه فروشی و چند بار هم به پدر سفارش گوشت و جگر دادیم و اون هم همه رو با ضمیمه فاکتورخرید فرستاده دم خونه . چقدر همه چیز گرون شده ! بعد مدت ها اولین بار که دوتایی رفتیم ماست و کره و پاستیل و شیر خریدیم 2000 تومان پول کم آوردیم و مجبور شدیم دوباره برگردیم . این روزا بدجور فکرم مشغول خانواده های کم درآمده ! چقدر پولا زود تموم میشه ! اصلا راستش و بخوای یه جورایی ترسیدم ! از این به بعد می خوام حداقل هفته ای یه بار تنهایی برم خرید که م...
1 مرداد 1392

صدای این زندگی

مامان ؟ - جانم قشنگم مامان ؟ - جانم یکی یه دونه ام مامان ؟ - جانم عزیزم مامان ؟ - جانم فدات شم مامان ؟ - جان دلم مامان ؟ - جانم عشقم ؟ مامان ؟ - ...  و این دیالوگ هر روز و هر ساعته ی مان با جناب پادشاه است که از کنار هم بودن 2 مامان (من و مامان مرضی ) بسیار به وجد آمده و اسباب تفریح ما و خودش را آماده میکند و شده است موسیقی متن این خانه و زندگی ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- مامان نوشت : پسرک پیر که شدم این هزاران بار صدا کردنا و جانم شنیدن هات یادت نره ! پیر که شدم دل نازک میشم ها .. و شاید هوس کنم به یاد این روزها...
30 تير 1392

به هوای او .. برای تو

به گمونم کودکان پیامبران عشق اند و رسالتشان ترویج امید و دوستی است . اگر نبودند و نمی آمدند و بزرگ نمیشدند و پدر و مادر نمیشدند و کودکی دیگر پا به این زمین خاکی نمی نهاد سرنوشت آدمیان چه بود ؟ بی پیامبر عشق ، زیستن چه معنایی می گرفت ؟ چه خوب شد که آمدی و شدی همه ی هستی مادر . چه زیبا رسالتت را به انجام می رسانی پیامبر کوچکم امیرپارسا . دو - سه روزی است قلبم به شادی عجیبی می تپد ... بهترین مونسم ، عزیزترین دوست و خواهرم , مادر شده ! و قرار است به زودی انشالله پیامبر کوچک دیگری در جمعمان قرار گیرد و دل های گرفته ی ما را نوری تازه بخشد .. و بی شک همه ی کودکان فرستاده های خدایند ولی احساس می کنم این یکی با اجازه ی خدا به دست عمه ی مهربانم گلچی...
27 تير 1392

الوعده وفا

پیرو دو پست قبلب میرسیم به جایزه ویژه مادر خانومی ! بابا ناصر من و شما و مامان مرضی و بابا کریم و به سفر یک روزه ی شمال برد و در شهر زیبا و سرسبز نمک آبرود مستقر شدیم . که واقعا" خیلــــــــــــــی خوش گذشت و یه عالمه انرژی گرفتیم . زمان رفت همه خوابیدیم و ناصر رانندگی کرد و نهار رو هم با اینکه ماه رمضان بود ولی بابا کریم از یه رستوران خوب 4 پرس ماهی شکم پر و یک پرس ترش کباب گرفت باسالاد و نوشابه که خیلی چسبید (ولی نمی دونم چرا انقدر همه چی گرون شده اینا رو مینویسم واست تا بدونی هزینه ها زمان ما چقدر بوده ! این غذاها شد 150 هزار تومان ) از شدت بازی خودکشی کردی دیگه ! آخر سر هم با گریه از آب اومدی بیرون. بابا ناصر یه 20 - 30 تایی ماهی کوچولو ...
26 تير 1392

رفع سوءتفاهم ها

خاله مژگان عــــــــــــــــــــــزیزم , با شمانبودم به خدا ! شما همیشه به من، مامان من ، برادر من ، همسر من ، پسر من و هرکسی به من مربوطه خیلی خیلی لطف داشتی . من هیچ وقت نمی تونم محبت های شما رو حبران کنم . ایها الناس من 4 تا خاله دارم و در پست قبلی مخاطبم خاله مژگان ودوتای دیگه شون نبوده !   پیدا کنید پرتقال فروش رو ! ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- وبلاگ  داشتن هم مصیبته ها ! بابا آشناها نخونید ! بذارید یه اینجا حرف دلمون و بزنیم ! اصلا همه اش تقصیر سجاد ! با خاله ی اون بودم  ...
26 تير 1392

دلگیرم

سلام پادشاهم ؛ این چند روز همدم مامان بودی حسابی ! چشام و که از شدت گریه از حالت انسانی خارج شده و به شکل وزغی بسیار زیبا در اومده بود و ناز میکردی و مبهوت اشکای من میشدی ! پاییز و زمستون ها که اینجوری میشدم خودم و گول می زدم که از کمبود نور خورشید افسردگی فصلی گرفتم ولی حالا .. فقط دلم برای تو و اون نگاه بی همتات میسوزه ! و دلایل ناراحتی های این چند روزه که واقعا فلجم کردند و انگار قصد ندارند جول و پلاس خود را جمع کنند و از دلم بیرون روند .. مامان مرضی بیمارستان بود و عمل داشت و من نمی تونستم کنارش باشم چون نگهبان یک فرشته کوچولو بودم و همش غصه می خوردم که چرا خواهر ندارم .. شدید توقع داشتم یکی از خاله ها پیش مامان بمونه ولی همه فقط ...
24 تير 1392

تکلیف

چند روزی هست که می خواهم برایت درباره اش بنویسم ، به بهانه ی تو و برای دل خودم .. از رمضان . پارسال این موقع 2 ماهه بودی و امسال یک سال و 2 ماهه ! و من در هر دو سال در حسرت یک روزه ی بی عیب و نقص ! کاش مادر قوی تری داشتی .. این ماه رو بی هیچ غلوی خیلی دوست دارم .. غیر از تمام معنویتی که به آدم می دهد ، غیر از میزبانی که خیلی مهم است و حضور در مهمانی اش بسی مایه مباهات ، برایم یادآور خاطرات خیلی شیرینی است ... از سحر ها و گاها" افطارهایش خاطرات خیلی تکرار نشدنی دارم ... خاطراتی که حالا به دلیل همسر شدنم ، مادر شدنم و .. باید به یاد نیاورمشان ! و اگر به یادشان افتادم با لبخندی پر از حسرت ازشان بگذرم ... و به دروغ بگویم تلخ بود !!!ابگذریم .. ...
21 تير 1392