پادشاه منپادشاه من، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

در انتظار معجزه

چیزی شبیه معجزه

"خدایا تو را و بزرگی ات را باور داشتم  ! الان بیش از پیش به تو ایمان دارم ." "محمد طاهای گلم برگشت " سپاسگذارتم خدای خوب و مهربان من ...
28 مرداد 1392

دوست پسر خدا

میدونم که یه روزی... به وقت نوجوونی... میرسه وقت دل باختن و وقت هم زبانی ... کنار دریا بودیم و نگاهم به دختر و پسرهایی که دست در دست هم و سر تو گوش هم از جلومون گذر میکردند ... جوانی که پشت سرمون نشسته بود داشت گیتار میزد و می خوند ... میگی بهش اسیری .. اجازه تو میگیری .. غرق شدم ! نه تو دریا ! تو افکار بی پایانم برای تو ... شاید این آرزوم میون انبوه آرزوهام گم بشه و شاید هم تو برآورده اش کنی ! پادشاهی !!! برآورده کردن آرزوهای اینچنینی نباید برایت سخت باشه ! دلم میخواد یه روزی مثل همچین روزی شمال که اومدیم ، دم دریا مثل همین حالا که کنارم نشستی و به ترانه که گوش میدی ، نگاهت که به دریا بود ، عین همین لحظه ! صدام کنی و بگی : مامان ؟! بع...
25 مرداد 1392

پادشاه زن عمو دار میشود !

با عرض پوزش خدمت اهل قلم ! تمام خانم ها و آقایان مودب ! منضبط ! با شخصیت ! با کمالات ! بنده بعد از ساعت های متمادی تفکر ، از دیشب تا امشب دیدم هیچ کلمه ای نمی تواند حال واقعی مرا در لحظاتی که سپری کردیم توصیف کند جز همان که بابتش عذر خواستم ! پادشاه جان عزیزمان دیروز واقعا" سرویسـ مان کرد ! کمی هم حق با او بود در صلاة ظهر راهی خانه ی عروس که شدیم ،آخ در آن جاده ی بی آب و علف پسرک غر زد، غر زد، غر زد ! دلم خیلی برای اشک هاش میسوخت ولی هر کاری میکردیم آرام نمیشد ! کلا" از داخل ماشین نشستن خوشش نمیاد طفلک بچه ام مدام به بیرون اشاره میکرد و میگفت : دَ دَ و همین اشک ها و بهانه گیری های پسرک در طی مسیر باعث شد بنده بسیار بسیار در...
21 مرداد 1392

بسشت !

به لحظه های بیدار شدنت که نزدیک میشیم ، ناخوداگاه یه لبخند همه ی صورتم و میگیره و منتظر میشم .. چشمام و باز نمیکنم و سعی میکنم خنده ام محو بشه ... دستتو که میاری بالا و خستگی خواب و که از تن در میکنی ، سرم و طرفت میچرخونم و همچنان منتظر میمونم .. مدام پلک زدن هات و حس میکنم .. مژه هات ماشالله انقدر بلند هست که صورتم و قلقلک بده ... چشمات و که کامل باز کردی ، آماده ام ! صدات که در اومد نمیذارم درخواستت و کامل بگی : دستمو میارم جلوت و میگم : بفرمایید عشـــــــقم ! ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ مامان نوشت : این روزها به جای تخم مرغ آب پز و خام...
17 مرداد 1392

از تو به یک اشاره ...

انقدر برای سرگرمی پادشاه از خودمان شکلک د رآوردیم و در هوا دست و پایمان را معلق کردیم که امروز فقط با علامت و ادا برایمان سخنرانی کرد ! این هم یک نمونه اش : ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- من میدونم نوشت : فهمیدی پسرم چی میگه ؟! بلد نیستی ؟ برو زبان اشاره یاد بگیر !! شئونات نوشت : ما ترویج بی حجابی نمیکنیم ! چه کنیم که گرما و همان گزیدگی نامعلوم لباس را بر تن پادشاه پایدار نمیکند ! ما از آن خانواد ها نیستیم ...
15 مرداد 1392

چقدر بگویم شکرت ، رهایم نمیکنی ؟!

دیروز مهمان داشتیم . ملیکا خانوم عزیزم برای بازی با جناب پادشاه یک ساعتی را در کنارمان بودند و موقع رفتن انقدر پسرک بیتابی کرد که با توجه به اصرار های قبلی اهالی ساختمان مامان ثری به آنجا رفتیم ... افطار در کنارشان ماندیم و شام خوردیم و قبل از اینکه بین سارا و زهرا و امیرپارسا اعلان جنگ شود وسایلمان را ریختیم روی دوشمان و و خانه آمدیم ... پسرک که خوابید در میان وب گردی هایم با پست قبلی مواجه شدم ... برای اولین بار از تنها بودن ترسیدم ! برای اولین بار تمام چراغ های خانه ( حتی دستشویی و حمام ) را روشن کردم ! برای اولین بار قفل پنجره ی آشپزخانه را زدم ! برای اولین بار کلید را گذاشتم پشت در ورودی و دو بار چرخاندمش ! برای اولین بار ساعت 2:30 دق...
15 مرداد 1392

تلخ

ترو خدا دعا کنید . به حرمت مادرانگیتان شاید مستجاب شود . http://www.92329.blogfa.com ---------------------------------------------------------------------------------------------------------- خدایا ... چرا اااا ؟! بعضی آدم ها چقدر نامردن ! چه پستن ! لعنت به هرچه حیوان آدم نماست ! بچه ی 9 ماهه دزدیدن دارد ؟ شیر می خواهد ! ماااااددرر می خواهد !!! می فهمی ؟؟؟!!! ...
15 مرداد 1392

آشتی کنون

راحت شدیم پس از مراسم ناز و نازکشی مادر وپدر اینجانب ،‌چشممان به جمال مادر و پدر ناصر جان روشن شد . که البته حدود 20 روزی ناز کردن های اینان از اونان کمتر بود . و پس از پیگیری های ستاد مشاوره این زوج های وان به رهبری عاطفه و ناصر توانستیم هر 4 نفر را قانع کنیم که زین پس با فاصله ی 2 ماه به 2 ماه خانه و کاشنه خود را رها کرده و به آشیانه ی عشق ما بیایند . و گرنه پاسخگو نخواهیم بود ( تو این دو ماه فاصله می خوایم خودمون قهر کنیم دیگه ) اینجوری هر خانواده ای در سال فرصت 2 بار قهر کردن داره ( چه روشنفکرم !) خلاصه اینکه با صحبت های به عمل آمده ، و مشاوره هایی که فرستادیمشان الان همگی شاد و سلامتند و البته مردها متاسفانه هیچ تغی...
14 مرداد 1392