پادشاه منپادشاه من، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

در انتظار معجزه

مرد کوچک

امشب بابایی رفت سفر . معلوم نیست کی برگرده ! ایشالا بهش خوش بگذره و کارهاش همونطوری که فکر می کرد و دوست داشت پیش بره . توی وروجک هم انگار از صبح فهمیده بودی ناصر امشب عازم ! یه بابا بابایی راه انداخته بودی باور نکردنی ! انقدر  خودت و لوس کردی تا کلی برات خوراکی  و سی دی خرید ! کلی هم تو حیاط قبل رفتن آب بازی کردید به علاوه قایم باشکی که به خاطرش صدای خنده ات تا خونه همسایه ها هم می رفت ... بهت غذا هم داد ... ولی باز آروم نمی گرفتی  و پشت هم انگار که ذکر بگی فقط تکرار می کردی : بابا بابا ( حالا بزرگتر که شدی حسابت و به خاطر شیرین زبونی های امروزت میرسم بی معرفت دوست داشتنی ) لحظه ی آخر هم که از زیر قرآن ردش کردیم انقدر گر...
5 تير 1392

من و تو و یه دنیا عشق

از پنجره آشپزخانه بیرون و که نگاه کنی ماه خیلی خوشگل جلوی چشمته ! دیشب آسمون یه شکل دیگه بود انگار ! ماه از ابهت مردونه در اومده و انگار عروس شده بود ! همه ی ابرای دور و برش یه جور خوشگلی کنارش قرار گرفته بودن که انگار دامن پر چین اش شدن ! شایدم داشت میرفت تولد ... مثل همیشه من و تو و تنهایی با هم بودیم ... خیلی دلم می خواست ببرمت بیرون تا آتش بازی ها و منورهایی که می زدن و ببینی ولی یاد یه چیزایی افتادم و نتونستم . ببخشید که نشد . در عوض کلی قایم باشک بازی کردیم .. کلی رو پام گذاشتم و بردمت بالا .. کلی نانای کردی قرتی خان ! ولی تا میومد خوابت ببره صدای ترقه ها می پروندت و این پریدن های مکرر باعث شده به شکم جنابعالی استرس وارد شه و مدام تک...
3 تير 1392

14 ماهگی

برای تولدت چیزی ننوشتم .. نه که چیزی هم ننیوسم نوشتم ولی اینجا نذاشتم ..تو اون جعبه هست یواشکی خودم و خودت !  ولی حالا که 14 ماهه شدی ( نمی دونم چرا انقدر با 14 حال می کنم ) گفتم بنویسم واست چه قده بودی ! چه قده شدی ! ماشالاه ! ولی مامانی گاهی باورم نمیشه این همه روز از کنار هم بودنمون گذشته باشه اگه اون 9 ماه و فاکتور بگیرم تو توی تمام 6 ماهی که مامان تو مرخصی بود یه ساعت هم کامل رو زمین نبودی .. چقدر زود گذشتن عسلم .. با هم می خوابیدیم و بلند می شدیم و غذا می خوردیم و حموم می رفتیم و همه چیمون با هم با هم بود ... و جای تو همیشه رو سینه ی من ... بزرگ که شدی آقا که شدی داماد که شدی یادت میاد اون روزای با هم بودنمون و .. یادت میاد ما...
3 تير 1392

سپاسگذارم

خدایا ببخش که انقدر از هرچیزی گله می کنم. ببخش که بهونه گوش دردهای مداوم پادشاهم را میگیرم و سالمی چشم و دهان و دست و پایش به چشمم نمی آید . ببخش که شربت دادن ها و دارو دادن ها عذاب الیم است برایم و از شیر دادن کلافه شده ام و تو هر روز سیرابم می کنی از محبتت . ببخش که حوصله ی بازی ندارم و حتی خنده های آسمانی اش حوصله ام را جا نمیاورد . ببخش که به جان این مرد مهربان و وفادارم انقدر غر می زنم تا عطای در کنارم ماندن را به لقایش ببخشد. ببخش که از دوست داشتن های بقیه نسبت به خودم و خانواده ام پریشان میشوم و زمان بی تفاوتی شان به سراغت می آیم با سبدی پر از شکایت ! ببخش که محبت اطرافیان را فضولی می دانم و بی تفاوتی شان را بی احترامی ! ...
2 تير 1392

نزدیک نیمه شعبان

فردا شب عید بزرگی است . امروز یکدفعه خاله تصمیم گرفت برای مولودی که فردا دعوتیم چندتایی بسته ی نقل درست کنه ، تماس گرفت و پرسید حاضر به همکاری هستم یا نه ؟ که قبول کردم و خاله اومد دنبالمون و رفتیم خرید و بعد هم نشستیم به درست کردن بسته ها که واقعا هم زیبا شدند ولی شما نذاشتید تا آخر کار مامان اونجا بمونه بس که بهونه گرفتی و کلافه ام کردی ساعت 10:30 شب تنهایی اومدیم خونه . اینجاکه رسیدیم راحت راحت خوابیدی.حالا که انقدر معصوم و مظلوم میبینمت دلم از دست خودم خیلی میگیره،حال این روزهای مامان اصلا مساعد نیست ولی تو تمام امید و نفسمی و بهونه همه ی خوب و خوب تر شدن ها ! این پست رو بعد از پست قبلی گذاشتم فقط به خاطر یه چیز : که بعد از خ...
2 تير 1392

دوری

تو دل مامان که بودی، مطمئن که شدم هستی ..تا 2 ماه و خورده ای به هیچکس حرفی نزدم (به دلایلی که هرگز نخواهی فهمید ) نزدیک ماه سوم که شدیم .. داشتم می مردم از نگفتن اولین نفری که مطئمن بودم از بودنت خوشحال میشه رو صدا کردم و برگه ی آزمایش و نشونش دادم ... اشک تو چشماش جمع شد و محکم بغلم کرد از دست بعضی ها که خیلی حرص می خوردم و با بعضی کاراشون واقعا غصه دار می شدم یه نفر بود که مثل من ناعادلانه رفتار کردن اونا رو می فهمید و بغل گوشم می گفت : عاطف هیچی نگو عیب نداره .. و من از احساس فهمیده شدن ام آروم میشدم ... مهمون که دعوت می کردم ... کمک که می خواستم .. سوال که داشتم ... یه نفر بود که همیشه می گفت : باشه عزیزم میام . خیلی دلم براش ت...
28 خرداد 1392

داستان اساب بازی ها

کلی کار کن و خسته شو و پول در بیار ، بعد برو با کلی وسواس و گشتن بهترین مارک اسباب بازی رو از نظر کیفیت و هدف مندی انتخاب کن و تا قرون آخر جدیدترین هاشو بخر ، بعد بذار گوشه اتاق پسرک تا دکور شه و بهونه دور هم جمع شدن بچه های فامیل ! چون پادشاه خودش وسایل بازی اش و انتخاب می کنه !!!!! ...
28 خرداد 1392