در انتظار معجزه

1

بالاخره زمستونم رفت ...

دزد بدجنس کیف یکی از خاله هامو و زده ! اونم مهربونترینشون و !!! کاش آقا دزده یه ذره مردم شناسی بلد بود اون وقت به جای انتقال دادن این همه حس بد و ازار دهنده به خاله ی نازنینم و ما ، کلی انرژی مثبت میتونست به هممون بده و خودشم 100 درصد عذاب وجدان نداشته باشه !!! فقط کافی بود میرفت جلو و به این خاله ی عزیز میگفت خانم من به پول های کیف شما احتیاج دارم ! بی هیچ توضیح اضافه ی دیگه ای و مطمئن میتونست باشه که علاوه بر اون مقدار ناچیزی که ته کیف خاله بوده کلی دیگه هم به حسابش واریز میشد و حتی بعید نبود این کمک رسانی ادامه دار بشه و به هر مناسبتی مبلغی دریافت کنه . فقط دیگه انقدر خاله ی مهربون من دنبال کارت های شناسایی و مدارک مورد نیازش از این ادار...
27 اسفند 1392

قضا و بلا

آخه آدم انقدر بخیل ! انقدر تنگ نظر ! انقدر چشم شور !!!!! والله ما یه عروسی رفتیم که توش نقش هلو داشتیم ، فرداشم یه مهمونی با حضور یه سری افرادی که توشون از هلو هم یه سرو گردن بالاتر قرار میگرفتیم برپا کردیم . بعدش اومدیم اینجا و واسه شما پست گذاشتیم و از خودمون هی تعریفیدیم ! حالا موندیم وسط این همه شخصیت چشم کی شور بوده ؟! --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- مصدوم نوشت : دیروز خانه مامان ثری (مادربزرگم ) که رفته بودم در یک حرکت ناگهانی خوردم به گاز و در گاز افتاد رو کتری در حال جوش و آب اش ریخت رو کمر من بدبخت . البته انقدر یهویی این اتف...
19 اسفند 1392

از خودمــ راضی ام.

چند سال پیش که یه تازه عروس به حساب میومدم سر هر چیز الکی لب ورمیچیدم و بغض میکردم و اشک میریختم . میگفتن داریم میام خونتون دست و پام میلرزید و غر میزدم که چرا مهمون داریم ؟ بهم میگفتن حالا حالا نمیایم اونجا ، بهونه میگرفتم چرا کسی نمیاد ؟ میگفتن چرا تو فکری ؟ میگفتم فضولن !!! چیزی نمیگفتن ؛ ایراد میگرفتم که به من اهمیت نمیدن !!! خلاصه عالمی داشتم برا خودم و حسابی خاطره های تلخ برا خودم درست کردم ! و این فقط مربوط به فامیل جدید نبود بلکه خانواده و فامیل خودمم در بر میگرفت ! تا اینکه یه اتفاق مهم تو زندگی ام افتاد ! من مــــــــــــــادر شدم . قهر و آشتی های مامان و بابای خوشگل و ناز من و ناصر مثل سریال های کره ای مدام تکرار میشه ! دعو...
17 اسفند 1392

اسفند

حال عجیبی دارم ! مثل بدن دردای سرماخوردگی ! دقیقا نمیدونی کدوم نقطه ی تن ات که داره از درد کل وجودت و جمع میکنه ! یه حس غریب اذیت کنِ ! زیاد میرم تو فکر ! به آدم های دور و برم زیاد فکر میکنم ! آهان ! انگار مغزم درد گرفته ! به خدا راست میگم ! نمیدونم چقدر میتونید این حرف و درک کنید ! انگاری افکارم درد میکنن !!! روزهای باحالی و داریم پشت سر میذاریم. خیلی قشنگه این روزایی که با سرعت نور دارن میگذرن . این حس و حال شهر و دوست دارم و از همه بیشتر این روز به روز بزرگتر شدن و آقا تر شدن یگانه پسر قشنگ و دوست داشتنیم و ! صحبت کردن پسرکم محشره ! خیلی خیلی جلوتر از سن اش رفته این عزیز دل مادر. تو 22 ماهگی جمله های 4 – 5 کلمه ای میگه ! یه ج...
6 اسفند 1392
1