در انتظار معجزه

1

محرم ۹۶

این دومین محرمی بود که بی تو گذشت ، که به جات سلام دادم به ابا عبدالله .. به جات اشک ریختم ... جای خالیت و دیدم میون علی اصغرها... خالی بودن آغوشم از حجم تنت و مهربونیت تعادلم و بهم میریخت .. بهم میریزه همه زندگیم و نبودنت ! نوزاد که بودی هیئت و عزاداری که نمیتونستم برم سرم گرم بود به نی نی وبلاگ و کیف میکردم از بنر عزاداری اول صفحه اش ... میگفتم میشه یه روز من و تو و بابایی پیرهن مشکی بپوشیم بریم اقامه عزا کنیم بریم و دست ادب بذاریم رو سینه و خودمون و بیمه کنیم با خدمت به اهل بیت ... نشد ! دلم برات تنگه اقا کوچولوی من ...  خسته شدم از التماس و اشک و زاری ... بیا دیگه مامانی . بیا و یه بار دیگه با نفست بهم جون بده و بیا طراو...
10 مهر 1396

تروخدا برای برگرداندن پسرم دعا کنید

  پسرکم یکسال و سه ماه و چهار روز شد که چشمم به در مونده و گوشم به زنگ تا خبری از تو بشه .. این روزها که شهر پر از گمشده است و پر از خبرهای متضاد تلخ و شیرین دلم بی قرار تر شده و تنم رنجور تر ... که نکنه امیدم ، نااامید شه ... نکنه چشم انتظاری بشه تنها همدمم. بی تو چه کنم گلکم ؟ به کسی نگفتم .. میترسم از اینکه خبری رو بگم و دلشون هزار راه بره و باز ... ولی امروز وکیلی که قرار بود واسطه ای بشه با دوست خانوادگی بابایی گفت تا فردا قراره جواب بدن. قرار شد فردا زنگ بزنم و نتیجه رو بپرسم. از اون لحظه آرامش ندارم .. بدتر شدم .. نون و خرما و پنیر لقمه گرفتم و چهار مسجد دادیم و خواستیم واست امن یجیب بخونن. واسه برگشتت ، اومدنت ! م...
4 مرداد 1396

اتاق فکر

از دستم دلخوری ، دلخوری ات از تو ماشین دایی شروع شده ، سر مسئله ای کاملا بی ارزش و شاید از منظر تو بسیار مهم ! اعلی حضرت امر فرمودند که اینجانب به صندلی های عقب ماشین جلوس کنم که به دلیل ممکن نبودن توقف ماشین انجام این امر خطیر اندکی به طول انجامید و همین وقفه ی چند دقیقه ای سیلی راه انداخت از چشمان شما ، خانمان بر انداز ! به این بهانه گیری ، حال خواب آلوده ی شمارو هم تصور کنید و ببینید چه کشیدیم تا مسیر کوتاهمان طی شود و برسیم خانه به امید اینکه آرام بگیرید و فراموش کنید قصور مادر را . ولی وقتی پس از گذشت دقیقه ها و به هر سازی رقصیدن و عذرخواهی های مکرر آبی از سرچشمه ی رود روان صورتت کم نشد و چشمانت همچنان پر آب مونده بود دلم ریش شد و...
10 بهمن 1394

آشپزی به شیوه تو

با درود و سلام خدمت خوانندگان عزیز , امروز با آموزش آشپزی از شکار تا خوراک در خدمتتون هستیم و امیدواریم با طی مراحل بسیار ساده ای که ذکر میکنیم غذای خوشمزه ای را پخته و میل نمایید . مواد لازم : گوشت تازه - نمک - زردچوبه - ماش - عدس - لوبیا - ذرت خام - برگ بو - لوبیا - یادام - روغن - غنچه گل محمدی ( خشک شده ) - ماکارانی و سیر . ( به مقدار لازم ) 1 - در ابتدا به جنگل رفته و با نشانه گیری دقیق حیوان مورد نظر را نشانه گیری و متاسفانه (بعله) شکار میکنید .   2 - کله پاچه حیوان مورد نظر را با مسالمت جدا کرده و آماده طبخ نمایید . 3- نمک را اضافه میکنیم . 4- تمام مواد را با یکدیگر مخلوط کرده و به...
16 دی 1394

عاقل میشویم !

سلام سلام ستاره ها به نی نی ها و مامانا ، حالتون خوبه ؟ بعلــــــــــــه ! لبا خندونه ؟ بعلـــــــــــــه ؟ دماغا چاقه ؟؟؟ نخیر ؟؟؟ اِاِاِ چرا ؟ آهان ! یادم افتاد دماغ چاق دیگه مد نیست ! آقا ما هی میخوایم از روزای تلخ و دعواها و قهرا و پدری که ازمون در اومده نگیم ولی به خدا نمیشه ! مجبور میشیم ! خب چه جوری بیام یهو بگم بعد سه ماه امروز با دل خوش و لب خندون و آرامش رفتیم خونه مادربزرگ عزیزمون تو همون ساختمان معروف چهار طبقه که متشکل از خاله ها و دایی و مادربزرگ جون هست و شما نگید چرا بعد سه ماه ؟؟؟ خب ما هم میگیم بماند ! و مثلا قضیه رو باز نمیکنیم ولی خب شما هم زنی دیگه ! مادر هم هستی ! تا تهش میری ! آره خواهر ، فکرت درسته ! ب...
19 آذر 1394

و پاییز ..فصل عاشقی های بی تکرار

از اون پنج شنبه های پاییزی بود که دلم میخواست تمام لحظه هاش و تو خواب بگذرونم . دلایل زیادی داشتم ( داروی آخر شب ، شب زنده داری به خاطر کابوس های مدام پسرک و گریه هاش که از لابه لای حرفاش متوجه شدم به خاطر دعوایی که توسط پدر و پدربزرگش در غیاب من شده بوده ، هوای سرد و اندوهی که از خیلی چیزا تو دلم سکنی گزیده ) . ​ مامانم زنگ زد و ازش خواستم تا با تماسی که با زنداییم داره دختر 10 ساله اش رو که یه جورایی دختر خودم میدونم به اینجا بفرسته تا همبازی پسرک بشه  و " زهرا " اومد ... . اولش با چشمای بسته فقط سرو صداشون و میشنیدم و گاهی دست و پام زیر بدو بدو بازی هاشون له میشد و من هی بیشتر خودم و کنج دیوار جمع میکردم و به ...
12 آذر 1394

دنیا چقدر کوچکه !

برای همه پیش میاد که ناخوداگاه در یه جمعی که هستن میل و احساس قلبی بیشتری نسبت به یه نفر دارن . اول - چند سال پیش قبل از بارداری و دوره ی حاملگی توی کلاسم در مهد کودک دختر چشم درشت ساکتی بود به اسم هلیا ! که تاب لحظه ای جدایی از من و نداشت و زمان قضای حاجت هم مثل بچه ای کوچک پشت در دستشویی می ایستاد و من  عجیب دوستش داشتم . جزو بچه هایی بود که تو خونه هم دلتنگشون میشدم و مدام حرفشون و میزدم. هر روز صبح و عصر بابای دخترک همراهش بود و تو مدتی که تو کلاس کنار هم بودیم فقط دو سه بار مامانش و دیدم و انقدر مشغله داشت که زمانی برای نزدیک تر شدن بهم نداشتیم ولی درباره هلیا با باباش زیاد حرف زده بودم. محل کارش نزدیک مهد بود و زودتر میو...
30 آبان 1394

کی از همه عزیزتر ؟

هر بار که میام و اینجا رو میخونم و میبینم باز وقفه افتاده بین ثبت دلنشین ترین روزهای خوب خدا دلم میسوزه و میگم : عاطف , دلایلت واسه مکتوب نکردن این لحظه های شیرین هرچی که هست مطمئن باش روزی پشیمون میشی ! پس شاخ غول تنبلی رو بشکن و به جنگ همه ی بهانه ها برو . بعد میرسیم به همچین لحظه ای که بشینم پشت سیستم و بنویسیم  : * پسرک کاوشگر من وقت درست کردن خورشت بامیه و ریز کردن پیاز میپرسه : چرا خدا پیاز و اینجوری آفریده ؟   با تعجب پیاز میچرخونم تو دستم و میگم مگه چه جوریه ؟ و همزمان به شکل پیچیده ای ذهنم مشغول لایه های روی هم پیاز و شکل یکدست سیب میشه که با لحنی خونسرد میگه : سیب بوی خوب داره و چشمامون و نمیسوزونه ...
27 آبان 1394

در مکتب تو

بعد یه عالم وقت غیبت حضور مجدد تو یه جمع خیلی سخته ، حالا هرچقدر هم اون جمع صمیمی و دوست داشتنی باشه یا حتی غیبتت موجه !!! ســـــــــــلام؛ ما باز هم خانه نشین شدیم ! و پسرکم در سه سال و شش ماهگی به سر میبره ! و به حدی شیرین تر و خوش زبون تر و عاقل تر شده که زبان من مادر قاصرِ از تعریف . سکانس اول : - عاطف کی من و گذاشت تو دل تو ؟ - خدا - کی بهش گفت اینکارو بکنه ؟ - من ازش خواستم یه بچه بهم بده و اون بچه هایی که تو آسمون بودن و صدا کرد تا من و ببینن و پرسید کی میخواد پسر این خانوم بشه ؟ تو هم بهش گفتی : من ! اونم گذاشتت تو دلم.  - آره ! آره ! یادم میاد . الان خودش کجاس ؟ - کی ؟ ...
2 آبان 1394

پل

رسیدیم به آخرین روز ! خیلی سخت بود ! مثل ورزشکاری مجروح به ضرب و زور و اخرین بارقه های امید این روزا رو طی کردیم که نشکنینم ! که همچنان تو چشم پسرک ابر قهرمان باشیم که بمونیم و ببینیم چی میشه ! و باور کنید که به بهار هیچ امیدی نبود ...که بیاد و ما تماشاش کنیم ! گذشت ... اسفند بدی بود و از خدا ممنونم که بعد این همه سرما و برگ ریزون و تنهایی درخت ها ، هوا رو خوب میکنه و رو سر هر شاخه ای شکوفه ای از سر محبت میذاره ... دل ما سخت زمستونی شده بود و حالا به امید خودش فقط میشینم سر سفره ی هفت سین و با همه ی وجود میگم : یا مقلب القلوب و الابصار .... حول حالنا الی احسن الحال ! پادشاه در کنار من و با جفت چشمای تیله ای قشنگش شاهد خی...
29 اسفند 1393