در انتظار معجزه

1

دنیا چقدر کوچکه !

برای همه پیش میاد که ناخوداگاه در یه جمعی که هستن میل و احساس قلبی بیشتری نسبت به یه نفر دارن . اول - چند سال پیش قبل از بارداری و دوره ی حاملگی توی کلاسم در مهد کودک دختر چشم درشت ساکتی بود به اسم هلیا ! که تاب لحظه ای جدایی از من و نداشت و زمان قضای حاجت هم مثل بچه ای کوچک پشت در دستشویی می ایستاد و من  عجیب دوستش داشتم . جزو بچه هایی بود که تو خونه هم دلتنگشون میشدم و مدام حرفشون و میزدم. هر روز صبح و عصر بابای دخترک همراهش بود و تو مدتی که تو کلاس کنار هم بودیم فقط دو سه بار مامانش و دیدم و انقدر مشغله داشت که زمانی برای نزدیک تر شدن بهم نداشتیم ولی درباره هلیا با باباش زیاد حرف زده بودم. محل کارش نزدیک مهد بود و زودتر میو...
30 آبان 1394

گزارشات عقب افتاده

همینکه میتونم وسط مهمانداری و تو فاصله دم کردن برنج بیام اینجا و عکسا رو آپلود کنم و پست بذارم واسه یادگاری یعنی شاهکار ! پس دیگه ترتیب جلو و عقب نوشته ها رو به روی گل و وجود نازنین خودتون ببخشید. آخرین تصویر از آخرین روزای مهد کودک : جدیدترین ورژن خواب عصرانه پادشاه  بعد از سه سال و شش ماه یادش افتاده میشه شیر خشک و با شیشه هم خورد و ادای بزرگا رو درآورد !!! مغازه دایی جون که از شهریور ماه به راه و ایشالله همیشه منبع خیر و برکت واسش باشه . درست کردن تابلوی حیوانات به پیشنهاد خودت ( برای اینکه راحت تر وقت بازی حیوان فروشی اسم حیوون ها یادمون بیاد ) چیدن پرتقال حیاط از پنجره آش...
27 آبان 1394

کی از همه عزیزتر ؟

هر بار که میام و اینجا رو میخونم و میبینم باز وقفه افتاده بین ثبت دلنشین ترین روزهای خوب خدا دلم میسوزه و میگم : عاطف , دلایلت واسه مکتوب نکردن این لحظه های شیرین هرچی که هست مطمئن باش روزی پشیمون میشی ! پس شاخ غول تنبلی رو بشکن و به جنگ همه ی بهانه ها برو . بعد میرسیم به همچین لحظه ای که بشینم پشت سیستم و بنویسیم  : * پسرک کاوشگر من وقت درست کردن خورشت بامیه و ریز کردن پیاز میپرسه : چرا خدا پیاز و اینجوری آفریده ؟   با تعجب پیاز میچرخونم تو دستم و میگم مگه چه جوریه ؟ و همزمان به شکل پیچیده ای ذهنم مشغول لایه های روی هم پیاز و شکل یکدست سیب میشه که با لحنی خونسرد میگه : سیب بوی خوب داره و چشمامون و نمیسوزونه ...
27 آبان 1394

در مکتب تو

بعد یه عالم وقت غیبت حضور مجدد تو یه جمع خیلی سخته ، حالا هرچقدر هم اون جمع صمیمی و دوست داشتنی باشه یا حتی غیبتت موجه !!! ســـــــــــلام؛ ما باز هم خانه نشین شدیم ! و پسرکم در سه سال و شش ماهگی به سر میبره ! و به حدی شیرین تر و خوش زبون تر و عاقل تر شده که زبان من مادر قاصرِ از تعریف . سکانس اول : - عاطف کی من و گذاشت تو دل تو ؟ - خدا - کی بهش گفت اینکارو بکنه ؟ - من ازش خواستم یه بچه بهم بده و اون بچه هایی که تو آسمون بودن و صدا کرد تا من و ببینن و پرسید کی میخواد پسر این خانوم بشه ؟ تو هم بهش گفتی : من ! اونم گذاشتت تو دلم.  - آره ! آره ! یادم میاد . الان خودش کجاس ؟ - کی ؟ ...
2 آبان 1394
1