در انتظار معجزه

1

برای اولین بار !

ای خدا در مورد قلب من چه فکری کردی ؟! در مورد صبر و طاقت ام چی ؟! در مورد جنبه ام ؟! خدایا خیلی دوست دارم . میبوسمت ! سفت ! صدا دار ! محکم ! تر ! مثل بچه ها ! پسرک 3 روزی هست که سر دلش سنگینِ (رودل) و ما تمام مدت در کنار پاک کردن و شستشوی ملافه و روبالشی و فرش و مبل و .. از بالاآورده های متنوع ، بله قربان گویان در حال اجرای دستوراتشان هم هستیم و نه خواب داشته ایم و نه خوراک و نه استراحت ! اون وقت درست 3 ساعت پیش که احساس میکردیم باید وضویی بگیریم و ترمه ای آماده کنیم و درازکش شویم رو به قبله از بی حالی و خستگی بابت بهانه گیری های مکرر پادشاه و در همان حال کمر پسرک را هم ماساژ میدادیم که ناگهان انگشتان کوچکی دستمان را کشید و بع...
10 خرداد 1393

پشتیبان

دلم تنگه روزای مدرسه است ! روزای پشت کنکوری بودنم ! روزای دانشجویی ! دلم تنگه تمام روزایی که ناصر ادعای دوست داشتن میکرد و من و میخواست. واسه پسرک وسایل خاله بازی خریدم . از بس هر دقیقه فنجون و نعلبکی ها رو میاورد میچید و میگفت چی بریزم ؟ چی میخوری ؟ یا قابلمه ها رو ردیف میکرد و میپرسید چی بپزم ؟ حالا این وسایل جدید من و شدید یاد دوستی میندازه که میدونست من همیشه دنبال خاله بازیم ! وقتی هدیه واسم یه دست فنجان و قوری چینی بچه گانه خریده بود . دقیق مثل همینی که الان دست پادشاه من و داره توش مدل به مدل نوشیدنی میریزه .این روزای پر از خیالات بچه گانه پسرک خیلی دوست داشتنی . این صبح تا شب زندگی ام و که مدام باید بزنم به پشتی و مبل و صندلی و ت...
6 خرداد 1393

داره میباره بارون و ....

این ترس مال الان نیست ! از چندین سال پیش باهاش درگیرم ! از خیلی قبل تر از وقتیکه روزنامه ها و جراید پر از اخبار مرگ و میر توسط برخورد صاعقه شده بود ! همیشه وقتی وسط خواب از صدای رعد و برق میپریدم مامانم یا داداشم و گهگاه بابام و بالا سرم میدیدم ! میدونستن چقدر این صدا برام وحشتناک ! اگه امکانش بود زمانیکه احساس میکردم امکان وقوع رعد و برق هست از خونه بیرون نمیومدم . و ازدواج که کردم عین خیلی از علایق و ترس ها و چیزهایی دیگه این احساسم هم به هیچ گماشته شد ! و هیچ کس! اهمیتی بهش نداد ! خیلی وقت ها تنهــا بودم و از ترس این صدای خشمگین یه گوشه خزیدم و اشک ریختم و مامانم و داداشم که زنگ زدند و گفتند بیایم پیش ات ؟ گفتم نه ! دیگه نمیترسم ! خیال...
30 ارديبهشت 1393

مروارید

نشستی تو بغلم ، داری فیلم تولد 5 سال پیش عمه سمیه رو نگاه میکنی و من این گوشه صفحه تایپ میکنم ... قرار بود از شب قبل چیزی نخوری و دیر وقت بخوابی ، مامان مرضی مهربانم با زهرا کوچولو از صبح اومدند پیش ات تا باهات بازی کنند و برنامه رو طبق گفته دکتر پیش ببریم . مامان نهار آبگوشت درست کرده بود و باباکریم هم اومد و دور هم غذارو خوردیم و بعد شروع کردی به بازیگوشی . لوبیا و باقالی هم مامان گرفته بود و تو هر بلایی خواستی سرشون آوردی . به خودمون که اومدیم ساعت 6 عصر بود و تو هنوز خواب ظهرت مونده بود. با هزار بازی و ترفند مامان مرضی خوابوندت و بعد که بیدار شدی حمام بردمت و دوباره بازی و کلی غذا و خوراکی تا فردا زود گرسنه نشی. ساعت 10 با مامان مرضی ر...
29 ارديبهشت 1393

برای تو .

جلو آیینه نیم نگاهی به خودش میندازه و میگه خوبه خوبه بریم ! جلو در که میرسیم به ردیف کفش هاش روی جاکفشی نگاه میکنه و اشاره میکنه به یکی اش که همخون بیشتری با لباساش داره و میپرسه با این ستِ ؟! تحسین و لبخند من و که میبینه برشون میداره و با کمک من پاش میکنه و عینک آفتابی اش و نرسیده به پیچ کوچه میزنه رو چشمش ! کنارم که قدم بر میداره ، دنیا از همیشه زیباترِ و این زیبایی زمانی به اوجش میرسه که وسط پیاده روی های دو نفره برای تازه کردن نفس میون 3 مشتری ایستاده ای و منتظر شیرکاکائوی درخواستی هستی که میشنوی : اوشگل شدیا !!! و راه که میرید دلت میخواد که هرگز مقصدی نباشه و راه ادامه دار ... و دلت هوس جاده ای میکند بی مسافر با خطی ممتد به ناکجا ...
26 ارديبهشت 1393

از همه چی ، از همه جا

1- غر زدن از همه چی راحت تره ! اینکه بشینی هی غصه بخوری و بگی آخ که اگه همون روز اول بدون اهمیت به حرفای ناصر بچه رو میسپردم دست یه دندان پزشک دیگه الان چقدر حال من و پسرک بهتر بود ! یا بگی ، اگه جواب کم شعوری و کم فهمی خیلی ها رو به خاطر خیلی چیزها ، خیلی روزهای پیش از این میدادم الان چقدر زندگیم رو به راه تر بود ! یا کلافه شم از دست خودم و بگم اگه شاد تر باشم و فعال تر همه چیز و همه چی خیلی بهتره و بعد فقط آه بکشم ! یا آخر همه فکرام از همیشه که خسته تر و نا امید تر شدم و وقتی طپش قلبم رسید به 50 هزار تا بگم : کاش همون اول همه چی بهم میخورد ! و همه ی مشکلات پیش اومده و نیومده رو بندازم تقصیر نه ای که باید میگفتم و نگفتم و هزار ل...
24 ارديبهشت 1393

قهر نکن تو با من !

تو کودکیها می کنی من مادریها می کنم اینگونه می دانم که غم محکوم دامم میشود (1) درگیری ما با پوسیدگی دندان های پادشاه همچنان به قوت خودش باقی بود که ناگهان متوجه غیبت دندان های جلویی پسرک شدیم و تا به خودمان آمدیم فهمیدیم ای دل غافل ! دندان ها از شدت پوسیدگی به لثه رسیده اند و اینچنین بود که همسر عزیز و حرف گوش کنمان را که اصلا و ابدا خودش را عقل کل نمیداند و دور و بری های گرامش را که دست کم که چه عرض کنم ؟! یکی یک پله بالاتر از جناب همسر هستن را به باد دعا و ثنا گرفتیم تا خدا طرف حسابشان شود که چقدر آدم ها راحت بر مسند خیالی قدرت تکیه می زنند و با صدایی رسا اعلام میکنند : من میدانم !!! و در حالیکه واقعا نادان هستند البته دور از جا...
20 ارديبهشت 1393

تو بخندی همه چی حل میشه !

من یه مامان دو سال و چند روزه ام ! این روزا رنگ و روی دیگه ای صورتم گرفته و قلبم با نظم میبشتری میتپه ! این روزا صبح به صبح که چشمام و باز میکنم جور دیگه ای میگم : خدایا شکرت بایت یه طلوع دیگه ... این روزا شدید قدر لحظه لحظه هایی که میگذره رو میدونم !!! پسرک شبا وقت خواب که میشه خیلی جدی میپرسه : به ماه شب بخیر گفتی ؟! و صبح قبل از اینکه از رختخواب بلند شه با خنده میگه : سلام خوشید !!! بیرون که میریم میگه آفتاب میاد کلامو بده ! پشت موتور که میشینیم داد میزنه اوووهههه ! چقد باد ! و اگه اذیت شه میگه ناصر باد و بگیر نیاد ! سوار ماشین که میشیم به ناصر میگه بزن کنار ! تو بلد نیستی ! یه ذره که خواهش میکنیم اجازه بده بابایی رانندگی کنه ژست...
14 ارديبهشت 1393

برای تو مُردن شده آرزوم !

بزرگ شدی ، شبا برام قصه میگی ، دیگه جی جی نمیخوری ! واسم کتاب میخونی ، غذات و کامل میخوری و واسم مشخص میکنی ماست میخوای یا سالاد و یا نوشابه ! و گاهی هوس پیتزا میکنی و بال !!! وقتایی که ناز تر میشی ! جذاب تر میشی ، با نمک تر میشی ژست میگیری و صدا میکنی عاطف ؟! بیا عسک بنداز !!! مغرور تر شدی ! فهمیده تر شدی ! زمین که میخوری بغض میکنی اما گریه نه ! اگه بپرسم دردت اومد ؟ بهت برمیخوره و عصبانی میشی ! کمکم میکنی خیلـــــــــــی زیاد ! ناراحت که میشم میای بوسم میکنی و میپرسی اوب شدی ؟؟؟ حاضرجوابی میکنی ! دعوا که میکنیمت ، اونجاها که احساس میکنی نباید کم بیاری و باید یه کاری کنی تا دوباره خنده بیاد رو لبمون ! حتی بعضی وقتا که میترسی با یه ...
7 ارديبهشت 1393

مادرم ، روزت نه ! عمرت مبارک .

چند روزی تا دو سالگی پسرک مونده ولی من 3 سال کنارش روز مادر و جشن گرفتم . به غیر از نه ماهی که از همیشه بهش نزدیک تر بودم .. و 3 سالِ که می فهمم مادرم چه سخت مــــــــادری کرده برایم و در تمام این روزها و سال ها من در کنار عشقی که به پادشاهم میورزم شدید احساس شرمندگی میکنم در برابر بزرگی که خیلی بیشتر از این کارها را برای من کرده بود و اکنون برای پسرکم میکند . مادرم را گذشت ایام شکسته اش نکرده ، میانسالش نکرده .. مادرم را غم بزرگ شدن من و برادرم پیرش کرده است ! غصه ی فرداهایمان را خورده ... غصه ی روزهایی که میدیده و میبیند و من قبولش نداشتم ! مادرم چه مهربان بود که مرا نکشت ! که مرا نزد ! که مرا بخشید ! که مرا دوست داشت و دارد و...
31 فروردين 1393